من امروز را با یاد چشمان تو آغاز کردم چشمانی که هیچ گاه به انتظار من نبود، نازنینم من
امروز را با یاد تو غریبانه گریستم ولی هیچ کس نخواست وسعت غربت مرا بفهمد حتّی تو.
ولی من امروز می خواهم امیدوار باشم چون روز طلوع یک عشق است و غروبی ندارد
روزی که وجود تو بوجود آمد.
روزها می گذرند و من تنها عابری خسته ام که در جاده های پرپیچ و خم زندگی در رویاهای
کودکانه خود اسیرم . نمی دانم تا به کجا بروم و در کدامین ایستگاه پیاده شوم ، صداقت را
در کدامین جزیره جستجو کنم و محبت را در میان کدامین صدف پیدا کنم.

خدايا شاهد تنهايی ام باش بين غم ها تنها ناجی ام باش
پر پرواز من ديريست بسته تو بگشا و در آزادی ام باش
اسير موج های تند خشمم تو آرام دل دريايی ام باش
دل خسته خريداری نداره تو خواهان صفای ذاتی ام باش
در اين آشفته بازار محبت تو تنها شاهد ارزانی هم